تبليغاتX
خاطرات شبهاي مهتابي
خاطرات شبهاي مهتابي
دوشنبه یازدهم دی 1385
دل تنگی شب

      

شبي سخت است و جان فرسا

دلم اکنون اسير دست پاييز است

کسي اي کاش ميفهميد اين تنهايي من را

و دستاني که شايد آسمان ابري دل را

به سوي روشناييها سوق ميدانند

و آن ماهي که روي اسب خوشبختي

هواي قلب من را از غم و اندوه و دردو ماتم و گريه       

براي لحظه اي هم پاک ميکرد

شبي با دل بگفتم عشق من از دست خواهد رفت

دلم خنديد و گفت هرگز

و من سر در گريبان غرق در اندوه و ماتم

قصه ها گفتم برايش از شب هجران

ولي اشکم به من محلت نداد تا لب

سخنها را برايش بازگو سازد

که چون بغضي فرو خورده به من هشدار ميدادند

که اي معشوق بي ياور

کسي ديگر نخواهد بود

دل من را پريشان سازد و آنگاه

به دستان کسي . . . هرزه پناه آرد

کسي ديگر نخواهد بود

که قلبم را چنان ويرانه اي سازد

که در آن قطره هاي اشک من جاري کند سيلي عظيم و رودي افسرده

که در هر سو نوا سر ميدهد

که اي عزيز رفته از پيشم

بيا برگرد که دل طاقت نمي آرد

ولي او با همان لحن قشنگ و حرف تکراري

به من ميگفت عزيز من بيا بگذر

ولي اي کاش گذشتن از تمام خاطرات و حرفهاي ظاهرا زيبا

همانگونه که او ميگفت و ميپنداشت آسان بود

کسي بايد به او ميگفت که بگذشتن از و يعني گذشتن از تمام هستي و دنيا

ولي افسوس کسي ديگر نخواهد بود

کسي ديگر نخواهد بود . . .

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:38 توسط : مهـــرداد

RSS