جمعه هجدهم اسفند 1385
سکوت شب
باز هم شب شده است
باز هم پنجره تنهايي دست لرزان مرا مي طلبد
همه جا تاريک است
نور چشمک زن اندوه مرا مي خواند
و سکوت !
ياور هر شب تنهايي من
باز بر حال دلم مي گريد
من که يک عمر در انديشه بي همسفري
زائر پهنه خاموش دل خود بودم
من پرستوي مهاجر بودم
هر کجا بال گشودم شب بود
من در آن وسعت پر حوصله دشت چه تنها بودم
هر چه آواز رهايي خواندم
اشک حسرت شد و از سرخي چشمم نچکيد
همه در پنجره ام ماند که ماند
چه غريبي سخت است
با چه کس شکوه کنم ؟
با چه کس فاش کنم ؟
رنج يک عمر مهاجر بودن
من ز بي همدردي
من زبي همسفري
با شب و پنجره ها همسفرم
من غريبم در راه
من سراپا همه اندوه و خزانم امشب
هديه ام را بپذير
هديه ام راز من است
راز يک عمر مهاجر بودن
راز بالي ز خمي
راز يک قلب ز جنس شيشه
که به عمق نفرت زخم برداشته و مجروح است
هديه ام راز من است
باز هم شب شده است
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:54 توسط : مهـــرداد

