جمعه هجدهم اسفند 1385
سکوت شب
باز هم شب شده است
باز هم پنجره تنهايي دست لرزان مرا مي طلبد
همه جا تاريک است
نور چشمک زن اندوه مرا مي خواند
و سکوت !
ياور هر شب تنهايي من
باز بر حال دلم مي گريد
من که يک عمر در انديشه بي همسفري
زائر پهنه خاموش دل خود بودم
من پرستوي مهاجر بودم
هر کجا بال گشودم شب بود
من در آن وسعت پر حوصله دشت چه تنها بودم
هر چه آواز رهايي خواندم
اشک حسرت شد و از سرخي چشمم نچکيد
همه در پنجره ام ماند که ماند
چه غريبي سخت است
با چه کس شکوه کنم ؟
با چه کس فاش کنم ؟
رنج يک عمر مهاجر بودن
من ز بي همدردي
من زبي همسفري
با شب و پنجره ها همسفرم
من غريبم در راه
من سراپا همه اندوه و خزانم امشب
هديه ام را بپذير
هديه ام راز من است
راز يک عمر مهاجر بودن
راز بالي ز خمي
راز يک قلب ز جنس شيشه
که به عمق نفرت زخم برداشته و مجروح است
هديه ام راز من است
باز هم شب شده است
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:54 توسط : مهـــرداد
سه شنبه بیست و ششم دی 1385
یکی بود یکی نبود
یکي بود يکي نبود
زير اين چرخ کبود يه جنگلي بود سبز سبز با يه عالمه درخت و يه رودخونه
هر روز يه هيزمشکن راه ميفتادو ميرفت به سراغ شاخ و برگهاي پير صداي تبرش براي همه
آشنا و دوستداشتني بود چون اون درختهايي رو ميانداخت که براي جنگل اضافي و مضر بود.
يه روزي از اين روزا شکارچي صدايي شنيد از پشت سر.برگشت..شير بود.قبلا هم اون رو
ديده بود.هميشه آروم از کنار هم رد ميشدند با يک نگاه عميق.
اما اون روز شير اون شير سابق نبود.خشم سرتاپايش را گرفته بود.مغرورتر از هميشه..
عصبانيت و سردي در صورتش فرياد ميزد.هيزمشکن هيچ نگفت.شير غريد و غريد.باز هم
هيزمشکن آرام اورا نگريست.سعي کرد که آرامش کند اما نتوانست.شير هر لحظه با خشم
بيشتري به سمت او گام برميداشت.ناگهان جهشي کرد به سمت او..سرد و بي احساس
گويي هيچگاه اين تبر به دست آشنا را نديده است..غريبه غريب.
هيزمشکن از جهش شير بر زمين خورد.تبرش بر صورت شير اصابت کرد و ...
يکي بود يکي نبود يه شيري بود با يه زخم تازه روي صورتش.شير رفت.هيزمشکن تنهاتر از
تنها به کلبه اش بازگشت در حالي که در تمامي مسير چشمش به تيغه براق تبر بود.به فکر
شير شبها را سپري ميکرد و با يادش روزها راهي جنگل ميشد.زماني گذشت...
يکي بود يکي نبود يه روزي بود از اين روزا.هيزمشکن تشنه بر لب آب رفت.عکسي آشنا.شير
در آن سمت رودخانه بود و هيزمشکن در سمتي دگر.لبخند بر روي صورتش نشست اما شير
فقط او را نگريست.هيزمشکن کوتاه نيامد از ميان آب گذر کرد تا به شير رسيد.
ـــ«چه قدر دير آمدي..خوشحالم جاي زخمت ديگر وجود ندارد..باز هم زيبايي»
ـــ«اي هيزمشکن زخمي که بر صورتم نهادي رفت که رفت اما زخمي که دراين جا گذاشتي
براي هميشه باقي خواهد ماند»
وسپس بر قلبش دست نهاد و رفت.هيزمشکن باز هم با جامه اي خيس به سمت ديگر رودخانه
حرکت کرد بي آنکه بداند دو چشم مغرور در پشت سبزه ها اورا عاشقانّه مينگرد و با صداي
بيصدايي فرياد برمياورد که:«نرو..بمان اي هيزمشکن.»
هيزمشکن رفت.ديگر بانگ ضربه هاي تبرش را کسي نشنيد.شايد که از آن جنگل رفت که رفت.
افسانه ها ميگويند که او همان شب تبرش را شکست و بعد از شکستن تبرش وقتي که قطره
اشکش بر روي خون شير چکيد خود نيز به شير ديگري تبديل شد.ماده شيري که هرروز بر لب
رودخانه ميرفت وبر آن سو نگاهي ميکرد و بازميگشت.شير نر وقتي که او ميرفت از پشت
درختها بيرون ميامد و از دور او را مينگريست.
او فکرش را هم نميکرد که به جز هيزمشکن بتواند عاشق موجودي ديگر شود و حال...
انتهاي قصه مکتوب نشده اما اي کاش که شير ميدانست زخمي که بر صورتش نشست
ناخواسته و بنا بر خشم خودش بود.اي کاش که ميدانست هيزمشکن ترسيده بود از فريادش
خشمش و سرديش.رودخانه اي که مرزي است ميان دو عشق.دو ديار نابرابر...
((زخم دل را مرحم گذاريد تا هيچگاه احساس نکنيد که زخمي از عزيزترينتان بر دل داريد))
اي کاش کسي بود تا به شير ميگفت اين شير ماده که عاشقانه انتظار ديدارش را ميکشي
همان هيزمشکني است که روزي دوستش ميداشتي...
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:46 توسط : مهـــرداد
دوشنبه یازدهم دی 1385
دل تنگی شب

شبي سخت است و جان فرسا
دلم اکنون اسير دست پاييز است
کسي اي کاش ميفهميد اين تنهايي من را
و دستاني که شايد آسمان ابري دل را
به سوي روشناييها سوق ميدانند
و آن ماهي که روي اسب خوشبختي
هواي قلب من را از غم و اندوه و دردو ماتم و گريه
براي لحظه اي هم پاک ميکرد
شبي با دل بگفتم عشق من از دست خواهد رفت
دلم خنديد و گفت هرگز
و من سر در گريبان غرق در اندوه و ماتم
قصه ها گفتم برايش از شب هجران
ولي اشکم به من محلت نداد تا لب
سخنها را برايش بازگو سازد
که چون بغضي فرو خورده به من هشدار ميدادند
که اي معشوق بي ياور
کسي ديگر نخواهد بود
دل من را پريشان سازد و آنگاه
به دستان کسي . . . هرزه پناه آرد
کسي ديگر نخواهد بود
که قلبم را چنان ويرانه اي سازد
که در آن قطره هاي اشک من جاري کند سيلي عظيم و رودي افسرده
که در هر سو نوا سر ميدهد
که اي عزيز رفته از پيشم
بيا برگرد که دل طاقت نمي آرد
ولي او با همان لحن قشنگ و حرف تکراري
به من ميگفت عزيز من بيا بگذر
ولي اي کاش گذشتن از تمام خاطرات و حرفهاي ظاهرا زيبا
همانگونه که او ميگفت و ميپنداشت آسان بود
کسي بايد به او ميگفت که بگذشتن از و يعني گذشتن از تمام هستي و دنيا
ولي افسوس کسي ديگر نخواهد بود
کسي ديگر نخواهد بود . . .

ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:38 توسط : مهـــرداد
پنجشنبه سی ام آذر 1385
داستان عاشقانه
سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .

ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:10 توسط : مهـــرداد
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385
تـــو بــگو
تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو
تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو
تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت
گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو
تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو
تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو
تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها
مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو
تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون
به خدا ميگم گريه کنه براي تو
اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي
ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو
کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها
تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو . . .

ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:42 توسط : مهـــرداد
شنبه هجدهم آذر 1385
امروز و فردا
امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ... 
امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن ...
امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن ...
امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن ...
امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاييز شدن ...
امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن ...
امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن ...
امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن ...
امروز روز بيست شدن است و فردا روز نيست شدن ...
امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن ...
امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غريبه شدن ...
امروز روز داد شدن است و فردا روز بيداد شدن ...
امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثيه شدن ...
امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن ...
امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن ...
امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن ...
امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بيزار شدن ...

ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:48 توسط : مهـــرداد
یکشنبه پنجم آذر 1385
نگاه
چـه آسان بر نگاهــت
دل سپــــــردم
بـــه یکـــــباره دلــــــــم را گــــــــم نمودم
مـــیــــــان حـــــــرفـــــهای پـــــوچ مــــــردم
تـــــــو را هــــــر لــــحظــــه در قــــلبم سپردم
چـــــه آســـــــان تــــو مـــرا از یـــــاد بـــــــــردی
نــــگــــاهــــــم را پـــــــــر از انــــــدوه کــــــــردی
بـــه زیـــر ســــایه عشــــقــــت نــشـــســـتم
امـا تــــو عــــاقــــبــــت را انـــــکار کـــــردی
چـــه بیخـــود مـــن تـــلاشی پــوچ کردم
زمیــن قلــب خــود را کــهنه کــردم
چه بیخود دلسپردم به نگاهت
نــدانستم که بیخود پل شکستم

ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:14 توسط : مهـــرداد
سه شنبه نهم آبان 1385
زندگي
زندگی بدون عشق به درختی می ماند بدون شکوفه و میوه.
عشق بدون زیبای به گل های می ماندبدون رایحه و به میوه های که هسته ندارند...
زندگی عشق و زیبای یک روحنددر سه بدن که نه از یکدیگر جدا می شوند و نه تغییر می کنند
. LIFE without love is like a tree without blossom and fruit
...and lovewithout beaurty is like flowers without scent And fruits without seeds
.Life Love and beauty are three persons is one who cannot be separated or changed
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:23 توسط : مهـــرداد